اي عشق
مرا بر كن از اين دنياي فاني
و از اين جسم فنايي
مرا بر كن ، ببر با خود
نخواهم من جهان را
نخواهم عشوه و ناز و فغان را
نخواهم اين همه رنج و سخي را
نخواهم اين همه اشك و يخي را
بخواهم راحتي ، آسودگي را
سخن گفتن ز زندان اخي را
بخواهم من كمي آزاد باشم
نه زنجير و سترگي داشته باشم
بخواهم من كسي را راز دل گو
كه با من گويد و گويم من با او
بخواهم همدمي كه شب كنارم
بگويم از زندگي از روزگارم
نه در خود رفته و رنجور باشد
بسان آدمي پرخو باشد
كسي باشد كنارم كه گشايم
همي بغض گلويم را برايش
بپرسد از من و من گويمش اين
عزيزم ، عشق ديرين
دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت
2:51 PM  توسط خورشید
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت
6:47 PM  توسط خورشید
|
درخشید ستاره ای در آسمان عشقمان
عطا کرد پروردگار عالمیان نوری را به ما
و ستاره چشمکی زد بر قلب بی آلایشمان
انگار حالا دیگر زندگی زیباتر است با ستاره
ستاره انگار دو صد چندان کرده مهرمان را
و باز زندگی برایمان عاشقانه ترین است با وجود او
و باز عشق برایمان بی پایان ترین است در وجود او
و ما با هم عهد کردیم که نثارش کنیم تمامیت وجودمان را
و وجودش را به قلبهایمان گره کردیم
و در تکاپوی این هستی پهناور
به دنبال هویتش رهسپار گشتیم
هویتی نازنین از جنس عشق و مهر و صفا
در وجودی بی همتا به نام طاها
و طاها مرهمی است بر تمام سختی ها ی زندگی برای من
و امید به آینده ای که پیش رویمان است
طاها ...............................................
عزیزی نو شکفته در سومین سالگرد به هم رسیدن من و حمید
10 فروردین ماه 1389
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت
8:19 PM  توسط خورشید
|
آسمان انگار با ما سر سازگاری نداشت
با نگاهش خنجری بر زخمهای ما می گذاشت
آسمان در پس ابر سیاه و تیره پنهان کرد ماه
در تب و تاب و فغان و ناله پنهان کرد ماه
آسمان اینک نگاهی تازه کرد
با من افسرده بازیهایی کرد
آسمان رنگ و لعابش را زدود
نعره ای زد و آنگاه ما را از خود ربود
دل برای آنچه اینک دیده بود
بر خودش لرزید و انک آه و دود
دل برای آسمان رنجیده بود
آسمان هم از برای دل دیده بود
هر دو اما نشناختند حال دگر
بهر هم رنجیده اما هیچ بهر
این دل و آن آسمان حال من است
حال من با حال این دور و بر است
با خدایا حال دل آنی بکن
تا که آسمان هم شاد ، از بهر آن

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت
6:16 PM  توسط خورشید
|
باز جلوه گر شد به لوح آسمان طنین محرم
باز فراگیر شد نوای یا حسین در هوای شهر
باز خشکیده شد لب در عطش کربلائیان
باز افروخته شد رخ در پس ظلم یزیدیان
باز نمیده شد چشم در پس اشک کودکان
باز هویدا شد به خواب دشت خونین نینوا
باز رقصید مرگ و رقصیدن گرفت در ظهر عاشورا
باز طنیده شد بر بلندای جهان ندای حسین
باز نشنید کسی ندای هل من ناصر حسین
باز دریده شد پرده ی محبت اهل بیت
باز ندیدند کوفیان این همه ضجه ی حسین

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت
7:8 PM  توسط خورشید
|
دنیا را فرا راهیست در پیش دیدگان من
عبور خواهم کرد زین راه پر پیچ و خم
لگد میزنم بر کلوخ سخت زندگی
و کنار خواهم زد همه صخره های سترگ پیش رو را
و خواهم ایستاد در مقابل طوفان سهمگین روزگار
وبزرگ خواهم شد ، و بزرگ خواهم شد و بزرگ ...

پی نوشت...
دعا کنید حالا که دارم مامان میشم بزرگ بشم .
اونقدر بزرگ که طاهای عزیز من و حمید مهربونم به من افتخار کنند...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت
5:32 PM  توسط خورشید
|
یه دنیا پر از عشق و محبت
نثار لحظه های خوب وحدت
یه دنیا ارزش و مهر و مودت
به تو دردانه ام ، بارون رحمت
عزیزم ، بود تو در عمق جانم
تکان و لرزشت بر اند ُُوانم
بداده فرصتی بهر تفکر
که جانم ، جان تو بسته به جانم
عزیزم ، کودک سه ماهه ی من
تو را من چشم در راه و امید دارم
به روزی رﺆیت روی چو ماهت
به نامیدن تو را ، خواندن نامت
نمی دانم چه احساسی است حس مادرانه
گمان من میبرم آن هست حسی شاعرانه
بچسبانم به آغوشم تو را ای جان جانان
بیفشانم دهانت را از شیره ی جان
بگردانم همه دنیا به دورت
بگیرم بوسه از لبهای گرمت
بیاموزم به تو ایمان ، خدا را
عشق ، محبت ، دوستی ، وفا را
عزیزم من تو را نیک دوست دارم
برای دیدنت لحظه شمارم
خدا من را کند یاری به آن روز
که تو آیی سلامت ، شادی افروز

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت
1:7 PM  توسط خورشید
|
روز من روز توهه
روز سر سپردنه
روز يه عشق واقعي روي زمين جا موندنه
روز امروز تو و روز فرداي منه
روز آسمون به خود يه عشق پاك ديدنه
روزي كه ما ، ما شديم
روز غم سپردنه و روز شادي ديدنه
روز لحظه هاي ناب ، روز زندگي ، روز يك عالمه خنديدنه
روز ما ، يه روز ناز بي غروب
توي دنياي قشنگ بي وفا ، پر از ريا
روز ما اما يه روز با وفا و بي ريا
روز ما ، روز عهده ، روز سوگند
روزي كه حلقه ي دست من و تو
پيش چشم همه رفتن مي گرفت
پيش جشن و پيش شادي و سرور
روز ما هم داشت مي رفت كه زندگي پا بگيره...
اما امروز پيش دنياي همه
پيش چشم همه روزاي تكي
من و تو داريم ميريم كه سه بشيم
كه عسل بياد تو اين سراي جفتكي
ميدونم شنيدنش واست يه عالمه سرور
ميدونم مي پري و ميگي خدا بابا شدم
ميدنوم قند تو دلت آب ميشه و شيرين ميشه قلبت همه
ميدونم چون كه منم شيرين شدم با اين همه...

پي نوشت:
* زندگي زيباست اگه اونو زيبا ببينيم...
* شنيدن خبر اومدن يه بچه به زندگي آنچنان شوري به پا مي كنه كه ...
* اما................
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت
11:23 AM  توسط خورشید
|
وقتی رو بروی کعبه نشستی احساس غریبی داری . دلت می خواد درش باز بشه و
بری توش ... نمیدونم چرا اونجا کوله باری از کلمات بر ذهنم سنگینی کرد و منو وادار
کرد به نوشتن ...............
***************************
خدايا به حق بزرگواريت
به حق حقيقت نگه داريت
خدايا به اين كعبه ي جانانه ات
به سنگ حجر ، حجر اسماعيلت
مقام و مراد پيامبر ، ابراهيمت
به سعي صفا و به حقانيت
خدايا به آنچه تو گفتي و ما
به دنبال هم كرديم دعا
خدايا مرادم بده اين مكان
كنم شكر بسيار ، بسياران
خدايا در اين صحن بيت الحرام
ببستم چو عهدي به تو ذوالكرام
خدايا بده توفيق وعده به عهد
كنم توبه را تا ابد ، تا ابد
خدايا مرا باز خوان به درت
خدايا گشايش نما محجرت
خدايا راهي نشانم بده
كنم پيكرم را درون خانه ات
**********************************
*********************************************
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
12:12 PM  توسط خورشید
|
گوئيا اين همه تفسير مرا مي خواند
اين حرم خانه دلها مرا مي خواند
ساقيا دست نگه دار ز مي و جام الست
اين همه جام مي ساقي عشاق مرا مي خواند
اي ملائك همه ياري بنمائيد مرا
كين زمين پر زسخن ها ، مرا مي خواند
تو در اين بزم سراسر همه توفيق غني
به چه مي انديشي كه مرا را مي خوانند
چه عجائب لحظاتي است كه در وصف خدا
اين همه دست بدادند ومرا را مي خوانند
اي فلك عكس رخ يار نشانم دادي
چه نشستي ، همگي نيك مرا مي خوانند
من اگر جمله بدانم كه شدم الفت حق
من خودم نيز بدانم كه مرا را مي خوانند
اين كه خواندند مرا و تو در اين بزم و صفا
همه پندار كه اين لطف خدا هست و مرا را مي خوانند
****************************

**************************
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت
4:49 PM  توسط خورشید
|